تبليغاتX
دوستانه ها
سلام ای غم لحظه های جدایی

این مطالب به قلم منه اما از زبون امیره سعی کردم وقایعی که دیده رو و به من گفت رو بنویسم ببخشید که خیلی ناقصه

خدایا ازت ممنونم. ازت ممنونم .متشکرم بت من که به کالبد بی قلب قربانی ات بازگشتی.میدونستم که چشمان منتظر و چشم به راه قربانی روزی تو را دوباره به قربانگاه باز میگرداند قلب را که مجروح شده بود ترمیم کردی و باز گرداندی .

در گوشم زمزمه کردی برخیز بنده من باز گرد که من نخواستم تو را بیازارم اما به خاسته ام رسیدم. تولدت میارک

خدای من چه حس میکنم.گرمای دستان بتم را برپشتم گرمای دستانی که برای من به منزله کوهی استوار است .به یاد اوردم زمانی او را انکار کردم زمانی او را در مرگ عزیزانم مقصر شمردم زمانی او را بدترین دشمن خود میدانستم و زمانی دقیقا" زمانی که در عین تنفر به قادر مطلق بودنش پی بردم از سر نفرت روی از دنیایش برگرداندم .گلهای زیبایش را پر پر کردم کوههای زیبایش را دشمن و قاتلان زیبا میانگاشتم صدای جیک جیک گنجشکانش را مزاحمانی همیشگی میدانستم.دلم گرفته بود از این ادمهاش ازش خواستم که منو برای همیشه از شر این دنیا راحت کنه همون موقع بود که برای اولین بار به خواسته ام جواب مثبت داد .بزرگترین درد و بیماری اش را به من نشان داد دردی که در تمام زندگی ام تصور نمیکردم چنین دردی وجود داشته باشد گفتند نام بیماری ات سرطان است سرطان خون  این نام برایم تصوری از مرگ بود اما حالا دیگه چه فرقی میکنه؟ منم همینو خواسته بودم اما واقعا" هیچ وقت فکرشم نمیکردم یه روز خودم دچارش شم

 میدیدم که هر روز عزیزانم برای دیدن من می امدند و گریه میکردند نگاههاشون پر از خداحافظی بود با نگاههاشون خداحافظی میکردند اون جا بود که فهمیدم نه من برای مردن هم امادگی نداشتم  اما این بار فقط خودم رو مقصر میدونستم تمام این درد رو می پذیرفتم چون خودم از اون بت خواستم اون هر کاری که میخواست انجام میداد پس الان باید خیلی هم خوشحال میشدم که حرفم رو گوش داد و اینجاشو به خواست من رفتار کرده بود.زمانی که درد به سراغم می امد او را میدیدم که با چشمانی نگران به من زل زده بود وقتی او را میدیدم شهامت پیدا میکردم و سعی میکردم درد را در خود نگه دارم .دوست داشتم فریاد بزنم اما نمیزدم تا اگر باید بمیرم ساکت بمیرم همانند تمام دوران زندگیم که ساکت بودم همان موقع یه یاد میاوردم مادرم را که او از من گرفته بود حس میکردم که خیلی دلم برایش تنگ شده رو به بت میکردم و میگفتم حتی اعدامی ها هم این حق رو دارند که در اخرین ساعات زندگی ارزویی کنند و امید به براورده شدنش داشته باشند من هم میخوام ارزو کنم .بت بهم لبخند میزد و میگفت بگو بنده ی من منم میگفتم که من بنده ی تو نیستم اما ازت میخوام منو زودتر راحت کنی تا زودتر بتونم مادرمو ببینم  بت با همون لبخند گفت :مطمئنی؟هیچ فکر کردی تو هنوز خیلی جوونی؟هیچ فکر کردی که هنوز کامی از دنیا نگرفتی؟ تا به حال به دشتهای زیبایم به خوبی نگاه کردی؟رودخانه های پویایم را دیدی که چگونه به دریاها و اقیانوس ها میرسند؟ایا سنگهای سختی را دیدی که در اثر سایش از بین رفته اند؟تا به حال فکر کردی چرا قطرات کوچک توانستند سنگ را تغییر دهند اما خود تغیری پیدانکردند؟اسمان را به درستی دیدی؟انواع ابرها را دیده ای؟من گفتم:من علاقه ای به انها ندارم اکنون مهم ترین مسئله من دیدن مادرم است اما ناگهان دردم دو برابر میشد و بتم پشتش را میکرد ومن فریاد میزدم من نمیخواهم تو را ببینم من میخواهم مادرم را ببینم شانه های بت تکان میخورد انگار میکرد اما برایم مهم نبود ان شب هم نمردم و فردا به حرفهای بت فکر کردم به اسمان نگاه کردم تا ابرهایش را ببینم او راست میگفت بسیار زیبا بود اما درد من دنیا را به چشمم سیاه میکرد اری دیر بود برای دیدن زیباییهایش دیر بود خیلی دیر سرم گیج میرفت و من حتی نمیتوانستم پدرم و خاله هایم که در حقم مادری کردند را ببینم انجا بود که به بت ایمان اوردم نه از روی ناتوانی اتفاقا" کاملا" در لحظات اگاهی حالم هر لحظه بدتر میشد صداهای مبهمی میشنیدم و کمی نور را میدیدم اما خبری از بتم نبود من قلب او را شکونده بودم مادرم را دیدم خوشحال بودم که او را دیده ام.او نگران بود مرا بوسید و به تحمل کردن دعوتم کرد و رفت

حال بت من بعد از مدت طولانی بازگشت مرا بخشید روم نمیشد تو چشم هاش نگاه کنم  ازش خجالت میکشیدم اما اون خیلی بزرگوارتر از این حرفهاست به صورتم نگاه کرد و لبخندی از سر مهر زد و گفت از این پس بیشتر به اسمان دقت کن و به اطرافت

بت این را گفت و بلند شد تا بره اما من با التماس گفتم حال که نیازمندت هستم میروی؟شانه هایش را دیدم که میلرزد او باز هم داشت گریه میکرد گفت:شنیدی که میگن من برای دیدن شما چنان مشتاقم که...

میدونم که بغض راه گلوشو گرفته بود برنگشت همون طور بغضشو رد کرد و گفت من همیشه در کنارتم حتی بیشتر از هر موقع دیگه از این به بعد حتی به جای مادرت و برادرت

چند قدم رفت و من بهت زده به او نگاه میکردم ناگهان فریاد کشید بلند شو با تو ام

از جا جستم همزمان صدایش را شنیدم که گفت:دوستت دارم من همیشه با توام تولدت مبارک

و رفت اما همیشه گرمای دستانش را بر پشتم حس میکنم

 

 

 

و حالا من میگم امیر جان تولدت مبارک

سالروز بودنت

 به گل نشستنت 

 بازگشتت به زندگی

۲۲ بهمن سالگرد تولد 19 سالگیت مبارک

کلا" همش مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت   توسط فرزانه | 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت   توسط فرزانه | 
افسوس که به اندازه ی خوبیت از تو دورم... و به ناچار می پندارم که نبودنت بر بودنت غلبه دارد؛ مرا ببخش! می دانم این گونه نیست می دانم این من هستم که سالهاست رفته ام و این تو هستی که در همان نقطه ی روشن، باقی مانده ای هنوز!
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت   توسط فرزانه | 

 

غوغا ! غریو! جیغ
راحت نمی نشینم
فریاد می کنم
آن بال و پر شکسته که بازیچه شما است
فرزند من یگانه من کودک من است
گر زشت گر سیا است
راحت نمی نشینم
فریاد می کنم
این جا جنایتی است که با دستهای شاد
پوشیده می شود
یاری کنید ای همه قوم سیاه پوش
پرپر زنان و ملتهب اینک من
تا چشم کودکان شما را در آورم
تا آسمان کنم به همه چشمها سیاه
تا کودکم کلاغچه بستانم از شما
اینک من اضطراب هزاران کلاغ زشت

سیاوش کسرائی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت   توسط فرزانه | 
اگه يه بار همه 20واحد رو توي يه ترم افتادين !......... بي خيالش
اگه شما رو با نمره 11.99مشروط كردن !.........خوب شده ديگه

اگه استاد مي خواد به جاي آقا بهتون بگه خانوم !.........بگه

اگه يه دفعه هارد 60گيگابايت شما هاپولي هاپو شده!.........پيش مياد ديگه

اگه پرسپوليس قراره از پيكان ببازه !.........ببازه

اگه سر مراسم خواستگاري،همونجا،عروس خانوم گفت نه!.........ايشاالله خوشبخت بشه

اگه آمريكا يه موشك اتمي تنظيم كرده درست روي خونه شما !.........مسئله اي نيست

اگه صبح اول مهر بجاي ساعت 6،ساعت 7 رفتين سر كار !.........دقيقا" رفتين سر كار

اگه كفشي رو كه امروز واكس زدين رو همه لگد مي كنن !.........تعجبي نداره

اگه درست شب امتحان بعد از مدتها به عروسي دعوت شدين !.........مباركه،عروسي رو كه نمي شه نرفت

اگه گار شما به جايي رسيده كه خودتون به خودتون ايميل مي زنين !.........اينجوري هم يه صفايي داره

اگه توي انتخاب واحد به شما 13واحد بيشتر نرسيده !.........حتما" حكمتي توي اون بوده

اگه بعد از 3ساعت چت كردن يادتون اومد كه با اينترنت ساعت 500تومن ووصل شده بودين !.........مهم نيست

اگه شمعهاي كيك تولد شما رو بقيه فوت كردن !.........لبخند بزنين

اگه ماشينتون جلوي يه مدرسه دخترونه پنچر شد و شما پنچر گيري بلد نبودين !.........خودتون رو نبازين

اگه در حال فرستادن قلب و بوسه با مسنجر متوجه شدين يكي پشت سرتون وايساده !.........عيبي نداره بابا

اگه بغل دستي شما سر كلاس كه اتفاقا" كنار شما رديف اول نشسته انگشتش رو تا مچ توي دماغش فرو كرد،شش دور بپيچوند، بعد با يه حالت دوراني بيرون آورد،خوب بهش نگاه كرد و بعد خيلي آروم زير ميز كلاس دستش رو پاك كرد !.........نه !اين يكي رو شرمنده . آدميزاد هم يه تحملي داره
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت   توسط فرزانه | 
مه

بیابان را، سراسر، مه فرا گرفته است
چراغ قریه پنهان است
موجی گرم در خون بیابان است
بیابان، خسته
لب بسته
نفس بشکسته
در هذیان گرم عرق می ریزدش آهسته
از هر بند
***
بیابان را سراسر مه گرفته است می گوید به خود عابر
سگان قریه خاموشند
در شولای مه پنهان، به خانه می رسم گل کو نمی داند مرا ناگاه
در درگاه می بیند به چشمش قطره
اشکی بر لبش لبخند، خواهد گفت:
بیابان را سراسر مه گرفته است... با خود فکر می کردم که مه، گر
همچنان تا صبح می پائید مردان جسور از
خفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز می گشتند
***
بیابان را
سراسر
مه گرفته است
چراغ قریه پنهانست، موجی گرم در خون بیابان است
بیابان، خسته لب بسته نفس بشکسته در هذیان گرم مه عرق می ریزدش
آهسته از هر بند...

اینو واسه امیری نوشتم که یه مدته داره فکر میکنه میخواد بره واسه این نوشتم که بدونه درسته دنیا ارزش ما ادم ها رو نداره اما ما ادما که ارزش همدیگرو داریم مگه نه؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت   توسط فرزانه | 
عاشقش بودم...می پرستیدمش...
همیشه این ترس تو من بود که اونم منو دوست داره...
ترسی که از بچگی با من پا گرفته بود...
نکنه یه روز بذاره بره من بمونم و این دلم..
جواب دلمو چی بدم که غرورشو شکستم؟...
ولی هر بار که میدیدمش میگفتم نه...اون منو دوست داره....

چرخ زمان چرخید و چرخید تا اینکه از چیزایی که میترسیدم سرم اومد...

بتی که میپرستیدم دیگه تو بتکده نبود....

یه بت پرست دیگه قدر بت منو دونست و اونو از جلوی چشمم دزدید...

من موندم و یه دنیا خاطره زمانی که بهش میگفتم عاشقشم...

بارها به خودم گفتم کاش لحظه ای که بت منو میبردن یه دل سیر ازش خداحافظی میکردم...

کاش میدونستم من بنده چه کمی تو عبادت کرده بودم که بتم ازم راضی نبود....

چشمامو میبستم و اون بت رو به شکل انسان جلوی خودم تصور میکردم....

جلوش زانو زدم و با چشمایی که از اشک قرمز بود به بالا نگاه کردم و توی چشماش گفتم که عاشقتم...

با یه لبخند ملیح سرشو اورد پایین...اورد دم گوشم...

خوشحال شدم که عبادتم به درگاهش مستجاب شده...

اون دیگه منو غلام خودش میدونه...

تو قلب بتم جزو دوستان و محارمش حساب میشم...

خم شد و به جای نجوا کردن این رویاهای شیرین توی گوشم اروم دستمو از پشت بست...

منم حسب بندگی سر طاعت دل فرود اوردم ولی هنوز تو چشمش زل زده بودم...

فهمیده بودم بت از من قربانی میخاد...

دلش میخاد با ارزش ترین چیزمو...قلبمو بهش بدم تا اثبات کنم که از ته ته قلبم دوستش دارم...

باکی از مرگ نبود....قلب مال اون بود چه بیرون تن چه درون....

رو همون حالت دو زانو زل زدم تو چشمش و اون با همون لبخند ملیح قد راست کرد و به خورشید تو افق خیره شد...

میدونست عاشق سرخی غروبم...واسه همین میخواست دم غروب سینه ام رو بشکافه...

اسمون سرخ شد...همرنگ چشمای من...همرنگ خون تو رگم و همرنگ قلبی که به عشق بت میتپید...

بت اروم از زیر لباس شاهنشاهیش یه خنجر نازک در اورد...ولی بلند...

خوب میدونست قلب من تو اعماق وجودمه...

هر کسی راحت بهش دست پیدا نمیکنه...

واسه همین خنجرش بلند بود...

به بلندای شبایی که به عشقش تو تنهایی زیر پتو های های گریه کرده بودم...

با افتخار سرمو گرفتم بالا و اماده قربانی شدن شدم...

مثل یه سرباز وفادار به وطن که تنها جرمش دوست داشتن و عشق بود...

تو چشمای بت نگاه کردم...زلال مثل چشمه های کوهساران...مهربان مثل افتاب...پهناور مثل افق و پر خاطره مثل سایه بید مجنون...

خنجرو اروم روی قفسه سینه ام گذاشت و اروم تو گوشم نجوا کرد:خداحافظ...

منم اروم گفتم خدا حافظت باشه کسی که خدای من بودی و هستی...

واحساس کردم نوک تیز خنجر نازک و بلند توی قلبم جایی که مرکز پرستش بت بود فرو رفت...

لباسم همرنگ اسمون شد...

خون از لای سینه بیرون میزد و من همچنان با چشمانی که به زوال مرگ پیش میرفت و بی رمق میشد تو چشمان بتم زل زدم و گفتم سلام بر سلطان...

السلام علیک یا سلطان و یا رفیق و یا عزیز...

بی حال  رو دو زانو نشستم...و به بت زل زدم....

با چشمان اشکبار و خسته و بی رمق...

بت هوس کرد دل منو کامل مال خودش کنه....

با لبخند ملیحش تو چشام زل زد و اروم اروم مثل سرعت مورچه خنجرشو میکرد توی قلبم...

از دیدن جون دادن من لذت میبرد...

دستای من بسته بود و تقلای من عاجزانه...

اما اون خدا بود و از دیدن عجز من شاد میشد و دل من به شادی اون شادتر...

اروم سرمو به سینه فشرد و گفت:اروم بنده...

اروم رو بال موج بخواب و به دریا سفر کن...

اروم رو بال نسیم بخواب و به اسمونا سفر کن...اروم...

در حالی که من جون میدادم و بدنم تکون میخورد....

روح از کالبد خارج شد...

قربانی با رضایت کامل بز فراز قله بلند....رو به افق...

زمانی که اسمان سرخی غروبو در بغل داشت  عشقشو به بت ثابت کرد...

چشمانش باز موند...

بدن بی جانش بر فراز بلندی موند تا دیگران بدانند در اوج عشق همه چیزشو فدای بت کرد...

چشمانش باز موند تا اونایی که قربانیو پیدا میکنن بفهمن که چشم به راه برگشتن بته....

و دستاش بسته تا بدانند او یه عاشق دل و سر سپرده بود....

و لباسش سپید مانند عشقی که در دل داشت...

با حسرت توی چشم منتظر و چشم به راه امدن بتی هستم که مستانه از گرفتن جان قربانیش کالبد اونو ترک کرد...

او ارام امد...

همون طور هم ارام و با وقار رفت و من موندم و چشمای پر از حسرت دیدار دوباره او و یه کالبد بی قلب...

میدونم بت یه روز دوباره سر مزار قربانی اش میاد...چشم به راهتم بت من... 

و ایندفعه عاشقانه تر از قبل می پرستمت...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت   توسط فرزانه | 

معادله 1

انسان = خوردن + خوابيدن + كار+ لذت

خر = خوردن + حوابيدن

بنابراين:

انسان = خر + كار + لذت

در اينصورت:

انسان – لذت = خر + كار

به عبارت ديگر

انساني كه لذت نمي برد چون خري است كه فقط كار مي كند.

معادله 2

مرد = خوردن + خوابيدن + پس انداز كردن

خر = خوردن + خوابيدن

بنابر اين:

مرد = خر+ پس انداز كردن

بنابر اين:

مرد - پس انداز = خر

به عبارت ديگر

مردهايي كه پس انداز نمي كنند با خر برابرند

معادله 3

زن = خوردن + خوابيدن + هزينه كردن

خر = خوردن + خوابيدن

بنابراين:

زن = خر + هزينه كردن

در اينصورت:

زن – هزينه كردن = خر

به عبارت ديگر:

زنهايي كه هزينه نمي كنند خرند.

نتيجه گيري از معادلات 2 و 3

مردهايي كه پس انداز نمي كنند = زن هايي كه هزينه نمي كنند

بنابراين:

وقتيكه مردها پس انداز مي كنند از خر شدن زن هايشان جلوگيري مي كنند(نتيجه منطقي 1)

و زن هاييكه هزينه مي كنند از خر شدن مردهايشان جلوگيري مي كنند (نتيجه منطقي 2)

بنابر اين خواهيم داشت:

مرد + زن = خر + پس انداز + خر+ هزينه

بنابر اين....از نتايج منطقي 1 و 2 مي توانيم استنباط كنيم كه:

مرد + زن = 2خر كه با شادي در كنار هم زندگي مي كنند

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت   توسط فرزانه | 
این روزا کارمون شده هی فال گرفتن

خوب چی کار کنم دارم دلمو با فال حافظ خوش میکنم

این دفعه جناب حافظ خیلی بهم حال داد

البته لازم به ذکره که این فاله اینترنتی بودا

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت   توسط فرزانه | 

این بچه زشتی رو که میبینید داییش میشه میلاد خودمون

نه خدایی شباهتو میبینید

از قدیم گفتن بچه حلال زاده به داییش میره

تبریک اقا میلاد واسه بار دوم دایی شدی

از قدیم یه چیزای دیگه ای هم گفتن چی بود؟

دایی چاقه چایی داغه

داییش که خیلی چاقه هیچ کاریشم نمیشه کرد اما باز چایی رو میشه سرد کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت   توسط فرزانه | 

یه مدتیه دل و دماغ هیچ کاری رو ندارم

یعنی هممون این جوری شدیم

من و دوست جونام

واسه این اقا امیر ما دعا کنید

یه کوچولو مریض شده

نمیگه اخه ما دیگه تحمل مریضیشو نداریم

تو این ماه رمضونی هر وقت دلتون خواست با خدا حرف بزنید

بهش بگید که ما گناه داریم قبول اما اخه این چه گناهیه که عذابش این همه زیاده؟

بگید اون که از همه مهربون تره مگه تو نیستی مگه ما ها بنده هات نیستیم؟

پس چرا این همه نامهربونی ای خدای مهربونی ها؟

بگید از سر تقصیراتمون بگذره

واسه همه دعا کنید واسه همه گرفتارا پول ندارا

مریضا از همه مهم تر

واسه امیر ما و مامان یکی از دوست جونامم خیلی دعا کنید

محتاجیم به دعا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت   توسط فرزانه | 

سلام به دوس جونای خودم...! امید وارم که اول مهر زیاد حالتون رو نگرفته باشه 
براتون یه مسابقه دارم

این جا 14 تا خانوم و آقایی که خیلی شبیه همند و به خاطر همینم خیلی همدیگرو دوست میدارن وبه یکدیگر مهر و محبت میورزند(مس من و دوس جونام)با هم یه عکس دست جمعی انداختند
اینا هر کدومشون تو یه حس و حالی بودن که اومدن عکس بندازن ولی چون عکاسشون من بودم میدونم که تو چه حال و هوایی بودن


حالا ببینم شما میتونید بفهمید که موقع عکس انداختن هر کدومشون تو چه مودی بوده سخته ولی غیر ممکن نیست

من 14 تا حالتی که اینا داشتنو براتون لیست کردم شما هم شماره ی اونارو به ترتیب این حالت ها برام بفرستید

منتظر جواباتونم


خوشحال-نگران-غمگین-خواب آلود-عصبانی-شهوانی-توی فکر-دست پاچگی-مریض-عاشق-جیش داشتن-مست-خمار-عجله داشتن.

راستی بگم که این مسابقه از معدود مسابقات

بی جایزه هستا من چه با کلاسم میبینید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت   توسط فرزانه | 

با تشکر از محمد به خاطر عکس جالبش

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت   توسط فرزانه | 
اینم از پروژه اقا حامد

ولی خدایی عجب پروژه اییه ها

اقا منم میخوام سوار شما البته اول ارش سوار شه اگر مشکلی پیش نیومد بعدش من سوار میشم

این هواپیمایی که ملاحظه میکنیدو خود خود خود حامد درست کرده البته خوب دقیقا" که خودش نه ولی خوب

طرح و ایناشو که من از اینترنت سرچیدم البته من نگار ارش نیما محسن کلا" همه دست اندر کار بودن دیگه

ساختنشم که کورش و خشایار گفتن حامد جون پسر عمو اخه پس به چه دردی میخوره تا ما رو داری غم نداری

حامد پس چی کار کرد؟ یادم نمیاد حالا زیادم مهم نیست

ولی خدایی باید بگم عشق انسان به پرواز کردن که تمومی نداره که

یادمه بچه که بودم یعنی خیلی بچه ها 7 یا 8 ساله و اینا این پسرهای بزرگ فامیل میرفتن با تفنگ بادی شکار گنجشک ما هم هر چی گریه و زاری میکردیم فایده نداشت این حامدم واسه این که نشون بده بزرگه میرفت قاطیشونو ما هم هر چی میگفتیم اینا گنجشکه رو میکشن میگفت نه بابا من نمیزارم ولی بعد که گنجشکه رو میکشتن اینم کاملا" مطمئن میشد مرده و هیچ رقمه راه نداره دیگه زنده شه بدو بدو با چشم گریونو بعض تو گلوش میومد خودشو مینداخت تو بغل احسان هر چی هم میگفتیم اخه چرا گریه میکنی؟ جواب نمیداد خوب احسانم بالاخره داداش بزرگش بود دیگه فکر میکرد اذیتش کردن اقا چشمتون روز بد نبینه دستور حمله میداد ما هم حمله میکردیم 7 تایی البته 7 تا بچه قد و نیم قد از 3 ساله تا دیگه نهایت 15 ساله ولی میزدیما من که به مو کشیدن شهرت داشتم

خشایار جان منو ببخش من فکر نمیکردم در اینده کچل شی وگرنه یکم با ملاحظه تر میکشیدم

 حمیدو الهی قزبونش بشم  یادمه میچسبید به گردن طرف یه دستش به گردنش بود یه دستشم گوشاش بود که میکشیدا

اخرشم با گریه حمید دعوا تموم میشد چون نه این که خیلی کوچولو بود تا میدید یکی میزنه تو صورت داداشیش دیگه طاقتش تاق میشد و حالا گریه نکن کی گریه کن همه فامیل جمع میشدن میدیدن حمید و حامد دارن گریه میکنن امیرم واسه این که کم نیاره همون جا میزد زیر گریه احسان در این مواقع اینا رو بغل میکرد و برای همه توضیح میداد(البته همراه با مبالغه)که اینا زورشون به داداشای من رسیده و این حرفا

منم وسط حرفای احسان از اون جایی که خیلی بهم فشار میومد شنیدن این همه ظلمی که به این پسر خاله های عین برادرم اومده زار زار گریه میکردم البته زار زار نه هق هق دیگه خلاصه اش این که کلا" همه حقو به ما میدادن و اونا رو دعوا میکردن

اما اینا چه ربطی به پروزه حامد داره رو من والا دقیقا" نمیدونم حتما" یه ربطی داشت دیگه

اهان ربطش اینه که این بچه کلا" خیلی پرنده جات رو دوست داشت دیگه نمیگم که با بال پروانه ها چی کار میکرد  نمیگم که اشک منو چقدر سر این کاراش در اورد ولی خداییش از این که مگس ها و پشه ها رو اذیت میکرد ناراحت نمیشدم

بگذریم من همین جا از کلیه نیرو های لشکری کشوری دوستان دشمنان و همه دیگه تشکر میکنم از طرف حامد

 امابیشتر از همه از دوست جونامون تشکر میکنم که اگه نبودن نمیتونم بگم چه اتفاق وحشتناکی می افتاد خیلی دوستون دارم دوست جونام

روز پنج شنبه با پروزه حامد در خدمتتون هستسم تو سالن دکتر جاسبی دانشگاه میدونم همتون میاین فقط حامدو نخندونید که با ارش و ارتین طرفید اگرم استاده سئوال سخت پرسید حامد با یه اشاره ای که بعدا" خودش خلق میکنه بهتون میفهمونه که باید الان یه جوری سر و صدا کنید حواس استاد پرت شه بعدشم اخر اخر با تمام قوایی که تو وجودتونه دست میزنید که یعنی این فقط حقش 100 هست درساتونو خوب یاد بگیرید فردا خراب نکنید

حامد جان هممون واست دعا میکنیم دعای یه ملتی پشتته

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت   توسط فرزانه | 
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت   توسط فرزانه | 

avval akso bozorg konin bad dastano bekhoonin! :D

1- ye rooz rafte boodim kooh! milado mano ali o hamed! oonja tasmim gereftim ke ta emtehana tamoom shodan berim shomal.

2- kholase harfo fekremoono amali kardim o rah oftadim ke shayane zekre ke khashayar ham bahamoon ooomad.

3- tooye rah kheyli khoshhal boodim o kollan bacheha az mashin biroon boodan!

4- bad police behemoon gir dad ke che vazeshe o ina! namardi ham nakard va 60000 toman jarimamoon kard!

5- dige gham ozvi az vojoode bacheha shode bood o kamelan az ghiyafashoon maloom bood ke cheghadr pashimoonan!

6- enghadr mostaghim jadde chalooso raftim ta residim be darya va ba mashin dakhele darya ham raftim.

7- vali az bakhte bademoon mashin tooye shenaye labe sahel gir kardo dige ma be inja residim ke hamishe joft 1 miyarim.

8- dige labe ab ta sob khabidim ta ab bere aghab va mashino dar biyarim! ba inke faseleye derakhta kam bood vali khob chon kheyli khaste boodim khabidim o kamar dard nagereftim anchenan!

9- sobhe zood raftim jangal va be jahayi az jangal residim ke filme "Wrong Turn" ro oonja gerefte boodan va ba mashine oon loolooha aks gereftim.

10- hamintor ke dashtim too jangal rah miraftim man motevajjehe ye goroohe dige shodam ke yeki az dokhtarash(negar) badjoori delam ro bord.

11- ba avvalin negahe asheghane man dige motmaen boodam ke tamame zendegimo be pash mirizam va hamishe ba man mimoone.

12- ma motevajjehe moshtarakat va tafahomaye ziyadi shodim ke roohemoon kheyli be ham shabihe hatta eynakemoon!

13- injoori shod ke ekip zadim! va dige kam kam bargashtim be villa!

14- sobh ali shadidan delpiche dasht o halesh bad bood va hamash dare dastshooyi vaystade bood o tekoon nemikhord!

15- be zoor bordimesh biroon ke ye havayi bokhore vali yeho shoroo kard be bala avordan o estefragho ina!

16- sari bordimesh doctor! oonja kolli azmayeshesh kardan o bad goftan chizish nist faghat tebghe mamool pash shekaste va chon kollan adame khandeiye injoori khodesho neshoon dade!

17- ma ke manteghe doctorha ro nafahmidim vali az in mozoo kheyli narahat shodim o kolle roozo bidar boodim!

18- farda sobesh be tore mojezeasayi paye ali khoob shod va yeho didim gache pash baz shode! manam az in mozoo kheyli khoshhal shodam va khodaro shokr kardam!

19- milad ham be nobeye khodesh az in mozoo ebraze khoshi mikard!

20- ba khoob shodane paye ali jalaseyi mabni bar bargashtan az shomal bargozar kardim va goftim be dige basse!

21- vali ali shadidan mokhalefat mikard va migoft bemoonim! Milad ham ke mikhast bemoonim shoroo kard be gerye kardan.

22- inja bood ke khashayar khodi neshoon dad va ali ro tahdid be marg kard o ali chon pash zaife tarsido kootah oomad hamchenin milad!

23- dige hame baham doost shodim bazam va khoshhal o hamsar o hamfekr o be ettefagh goftim ke bargardim!

24- kheyli khoshhal o shado khandoon bedoone ebrat gereftan az masaeli ke dar rah vasamoon pish oomade bood bazam ZHangooler bazi dar avordim!

25- residim khoone o az mashin piyade shodim! vali eykash enghadr zood tamoom nemishod!

26- baz shabe ba hojoome khaterehaye ghabli, ghiyafeye oon ba oon cheshaye vahshi, (KHATERATE SHOMAL MAHALE YADAM BERE :D)

دوست جونا گلم نصف بیشتر این مطالب مربوط میشد به کلی سفرهای دیگه

یعنی این اقا ارش گلچین نوشته دیگه همین زیادم جدی نگیرید(کلی خالی بسته ها)

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت   توسط فرزانه | 

سلام و اینا

همون طوری که میدونید

 چند وقت پیش ما همه با هم به شمال رفتیم

(میشه گفت کوچ کردیم)

وخیلی هم بهمون خوش گذشت البته

ما قرار بود ساعت 6 صبح راه بیوفتیم

 ولی خوب اخه تا 50 نفرو با هم هماهنگ کنیم یه کم طول میکشه

 و همونطور که ملاحظه میکنید

افتاب وسط اسمون بود و ما هنوز توی خونه بودیم

 این اقا میلادم خیلی عصبانیه

 و اینجا وایستاده تا به شهرداری برای ایجاد فضای سبز کمک کنه

هر چی هم بهش گفتیم بابا بیا نهارتو بخور حالا!!!!!!!!!!!!

نیومد که نیومد ولی وسط راه هی از گشنگی غش و ضعف میکرد

( ما نهارمون رو هم تو خونه خوردیم اخه)

 

با کلی سلام و صلوات و نذر و نیاز

و ماشین و پتو و پیک نیک و بالش

 و خیلی چیزهای دیگه راه افتادیم

 همون طور که تو جاده چالوس میرفتیم

 گفتیم اخ چه حالی میده الان دیزین

و به همین راحتی به قول ارش سر خرهامون

(دور از جون)(استعاره از ماشین بوده ماشین همچون خر که

ادات تشبیه ووجه شبه که راهواری و بارکشی بوده حذف شده

خود مشبه یا نمیدونم مشبه به رو هم حذف کردیم موند خر)

 رو کج کردیم رفتیم دیزین

الان در این عکس علی از اون ارتفاعی که داره اشاره میکنه

 با مغز افتاد زمین و دست از پا دراز تر هست

توی راه این ارش اینا مثل کلی ادم

 بی ... دیگه ای که خل تر از اون ها بودن

 هی ژانگولر بازی در می اوردن

 غافل از این که والده و والد گرامیاشون که تو ماشینهای دیگه بودن

 قلبشون که دیگه تو سینه نبود که تو دهان مبارک بود

 و چه ناله نفرین هایی که نسارشون نکردن که

مامان ارش: پسر مگه تو عقل نداری میوفتی میمیری (دور از جون)

ما رو بیچاره میکنی بچه سرتو بکن تو مردم میترسنا

مامان میلاد:خدا ذلیلت کنه بچه خجالت نمیکشی

 چرا جو گرفتدت من 100 بار نگفتم

خر جو گیر میشه نه ادم(بلا نسبت خر)

مامان علی:مگه دستم بهت نرسه پوستتو میکنم ارش تو هم

همین طور همش تقصیر این ارشه این بچه ها رو اون بهشون خط میده

خوشبختانه از اون جایی که ما و حامد و حمید و امیر تو یه ماشین دیگه بودیم

از این ناله نفرین ها در امان بودیم

اما از طرفی اون اسب راه واری که ارش با اون اراذل و اوباش دیگه توش ریختن

مال من میباشد من هر لحظه اینو زمزمه میکردم:

خودتون هیچ اصلا" مهم نیستید ماشین منو مواظب باشید

 و هیچی از این جاده چالوس نفهمیدیم تا این که پلیس به داد ما رسید

 و حالشونو حسابی گرفت

ما هی رفتیم و رفتیم و رفتیم

اما از هر چی بگذریم نمیتونیم از این یکی بگذریم که نیما هر چی که نباشه

 هیچیم از اب در نیاد مامان خوب یا زن خوبی از اب در میاد

 سعی نکنید تشخیص هویت بدبد

چون حتی من هم از روی ارم ماشین و ساعت مچی و اینا

 هست که تونستم بگم کی به کیه

 

به جایی رسیدیم که از اون جا به بعد را شمال مینامند

 و به دلیل خستگی رانندگان تصمیم به تعویض راننده ها گرفتیم

از اون جایی که اگر چند ثانیه دیر تر رسیده بودیم میلاد دیگه در بینمون نبود

و از فرط گرسنگی به هلاکت میرسید(دور از جون) به غذا خانه ای وارد شدیم

 اما چشمتون روز بد نبینه که این ارش رو به چه وضعی از خواب خرسیش بیدار کردیم

 و ای کاش این کارو نمیکردیم چون بس که خورد فکر کنم داشت میترکید

 از همه مهم تر اینه که با اون قیافه ی وحشتناک خواب الودی که داشت

 همه حتی میلاد هم اشتهاشون کور شد

رسیدیم و رسیدیم کاش که زود تر میرسیدیم

دیگه بالاخره رسیدیم دیگه میلاد رفته در رو باز کنه

به نظر شما داره این کارو میکنه؟ من که فکر نمیکنم

شب خیلی سرد بود و همه کاپشن ها رو در اوردیم

 و چون بی خوابی خیلی درد بدیه

این چند نفر شبانه با این وضعیت مزحک به خیابون ریختن

 و مخل ارامش شهروندان شمالی شدن

اقا اخرش خوابیدیم و صبح با صدای جیغ بنفش متمایل به قرمز شیوا

خواهر گرامی سینا از خواب جهیدیم

خوب اخه بنده خدا حق داشت

 با همچین صحنه ای هر کی روبه رو بشه جیغش در میاد

وای که چه حالی میداد ارش از اون بالا می افتادی

سینا که رفته بود خرید وقتی برگشته این صحنه رو دیده

 مثل این که اون بنده خدایی که پخش ماشینو دزدیده

 از صدای اژیر خوشش نیومده دیگه و کلی حرفای خوشگل نثارش کرده

نهار رو با دوست جونای خیلی گلمون رفتیم جنگل

و خیلی زیاد خوش گذشت

 

این هم از یه سری انسان بی...

که بین این همه زیبایی طبیعی وایستادن با جنازه یه ماشین که معلوم نیست

چقدر پدر صاحبش در اومده عکس میگیرن به طوری که اصلا" جنگل معلوم نیست

 

بعد ازظهرم دریا وای دریا وای وای

فقط من نمیدونم چرا هر وقت خواستم از دریا عکس بگیرم

 یکی جلوی دوربین اومد؟

 

ما به خوبی و خوشی برگستیم

 باز هم ژانگولر بازی داشتیم پلیش داشتیم و همون قضایا دیگه

 

تصادف اول

اخه ادم در یک روز چند تا تصادف میکنه؟

اونم با عروسک من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 ارش من تو رو له میکنم همون طوری که ماشینو له کردی

تصادف دوم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت   توسط فرزانه | 

امیر جووووووووووووووووونم

مبارکه عزیزم

هیچ کس فکر نمیکرد تو با اون وضع دستت دانشگاه قبول شی

قبولی تو رشته مهندسی مکانیک ـ جامدات دانشگاه ازاد واحد کرج رو بهت تبریک میگم

ایشالا همیشه موفق باشی

امیرو میدیم حامدو تحویل میگیریم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت   توسط فرزانه | 
5 مهر 1386

خدایا ممنونم ازت که این همه زندگیم خوبه

ممنونم خانوادم خوبن

ممنونم که این همه مهربونی

ممنونم که تنهام نزاشتی

ممنونم که همیشه احساست می کنم

ممنونم که همه چی ارومه

نکنه ارامش زندگیمون بره!!!!!!!!!!

این ارامش دلیلش چیه یا کیه؟

همه با هم

خدایا ازت ممنونم که همه ما با همیم

ممنونتم خدای خوبم  فدات شم...

چند ساعت بعد...

خاله جونم فدات شم میان

 به خدا میان

خدایا نکنه نیان

اخه این خونه بدون احسان و امیر رنگ نداره

خدایا می خوام واسه خاله قسم بخورم که میان اما می ترسم یه وقت ضایعم نکنی

دوباره چند ساعت بعد...

خدایا نه...

نه...

خدایا ما هنوز توان امتحان شدن نداریم

 خدایا دیگه ازت هیچی نمیخوام هیچی...

فقط احسان و امیر بر گردن خونه...

خدایا خاله رو نگاه کن چه جوری بغل در داره از حال میره

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...

ساعتی بعد ساعتی نفرین شده...

صدای زنگ تلفن...

ببخشید اقای احسان رهنما و اقای امیر رهنما با شما نصبتی دارن...-

-بله

-چه نصبتی ؟

-خانم شما چی کار داری مردیم از دلشوره بگو دیگه...

حامد گوشی رو از دست باباش کشید

-خانم بگو من داداششم

-نگران نشیدا اتفاق خاصی نیوفتاده فقط یه تصادف کوچیک کردن بیاین بیمارستان شهید چمران...

دیگه هیچکس هیچی نفهمید

ساعتی بعد...

خانم شما به این میگی تصادف کوچیک ...

اخه دیگه احسان با هیچکس حرف نمی زد  حتی با حامد حتی با دنیا

اخه ...

خدایا میزاشتی یه مدت از احساس خوشبختیم بگذره...

خدایا هنوزم دیر نشده

امیر که حالش خوب میشه احسانم اگه از کما در بیاد دیگه مشکلی نیست

خدایا نه نه نه میگن احسان قطع نخاع شده

خدایا منو از این خواب وحشتناک بیدار کن

خدایا تو رو به بزرگیت به همه اونایی که برات عزیزن

خدایا...

احسان جان دلت میاد جواب مامان و باباتو ندی

احسان اخه اگه تو بری من درد دلامو به کی بگم

احسان اگه تو بری میدونی حامد دیوونه میشه

احسان جان روت میشه بزنی زیر قولت اخه تو به دنیا قول دادی ...

احسان جان میدونی اگه تو بری حمید چقدر زود باید بزرگ شه

احسان جان دلت میاد مامانت این همه گریه کنه؟؟؟؟؟؟؟؟

احسان جان نگفتی اگه بری مامانتم هوس پریدن میکنه

احسان جان تحمل کن

احسان جان میدونم خسته شدی بس که چرت و پرتای ما رو به نام درد و دل گوش کردی و جدی گرفتی

احسان تو رو خدا میدونم تو ازادی می خوای بری ولی ما خیلی بهت احتیاج داریم

احسان فکر کردی به بابات اخه اگه بری خیلی تنها میشه اخه تو پسر بزرگشی محرمشی

احسان نه... نرو

احسان دلم برات تنگ میشه

احسان با هات کلی حرف دارم

1 سال بعد...

من هنوزم باور ندارم

احسان جان 1 ساله که هممون داریم از تنهایی تو خودمون زار میزنیم ولی به روی خودمون نمیاریم

  تو که 3 ماه تحمل کردی بازم تحمل میکردی

خاله جان تو همون لحظات اول میشد فهمید که تو هم رفتنی هستی

 میشد فهمید دیگه زندگی واست معنی نداره

 به شما تبریک میگم سلام ما رو به احسان برسون بهش بگو چقدر دلمون تنگ شده

عمو رضا بهت تسلیت میگم 2 تا از بهترین همنفساتو ازدست دادی

حامدم بهت تسلیت میگم بهترین دوستت بهترین برادر دنیا رو از دست دادی

دنیا جان به تو از همه بیشتر تسلیت میگم فکر نمی کنم دیگه کسی پیدا بشه بهتر از احسان خوشبختت کنه

حمید جان به تو نمیدونم چی باید بگم

 چون نمیتونم عظمت احسانو تو چشمای کوچیک تو توصیف کنم

 نمی تونم بگم بی مادر شدن واسه تو چقدر زوده...

امیر جان خوش به حالت تو 1 روز بیشتر از همه ما باهاش بودی

  معلوم میشه که خیلی دوست داشته بالاخره داداش بزرگه باید مواظبت می بود

 برگشتنت به خونه مبارک فقط حیف که تنها برگشتی

مامان و بابای گلم خاله جونم به شما ها نمی تونم تسلیت بگم

 چون میدونم هنوزم باور ندارید فکرم نکنم حالا حالا ها بتونید با حقیقت رو به رو بشین

اخر از همه هم به خودم تسلیت میگم چون فقط با همین کلمه میتونم ارووم تر بشم

بچه ها اینا رو گفتم نه به این خاطر که بخواهید به خودتون حق بدهید که می تونید احساس بد بختی کنید

نه ... تا شقایق هست زندگی باید کرد

هرچند اقا احسان از وقتی رفتی برکت خونه رفته همش داریم بد میاریم

حمید پیش همه از برادری که مرد بود و یه روزی بود کلی تعریف میکنه

 اما اقا احسان خودت میدونی که هیچکی نمیفهمه این بچه چی داره میگه

دیگه گذشت اون زمانی که حامد سینه سپر میکرد میگفت ما 4 تا داداشیم

 کی جرات داشت باهاش در بیوفته اما حالا هر روز با یکی دعوا کرده میاد خونه

 میدونم میدونی میدونم میخوای دعواش کنی میدونم دعواش کردی اما بازم بهش حق بده

هر چند تو و مامانت با هم دست به یکی کردین و ما نفهمیدیم

 ولی گفتم چطور شد احسان به گریه های مادرش اهمیت نداد و رفت

 نگو قبلا" هماهنگی کرده بودی که نزاشتی بیشتر از این غمت داغونش کنه

 اما اقا احسان به حمیدت فکر کردی اخه هنوز بچه است نگفتی تو سن بدیه؟

ولی بازم تحمل میکنیم خودت میدونی این حرف چقدر گفتنش سخته

میدونم تو الان تو بهشتی ...

میگن خدا به خاطر یه سری از بنده های خوبش به مردم جهان رحم میکنه راست میگن

وقتی رفتی حتی اسمونم داشت سنگ میزد به دنیایی که دیگه توش نیستی

 واسه همونه که از وقتی رفتی دیگه همش چششمون اشکیه

 واسه همونه که همه چی بی برکت شده واسه همونه داریم بد میاریم

 واسه همونه که فرزانه که تو بهش میگفتی گل خنده به بد اخلاقی معروف شده

خدایا ازت بازم ممنونم ...

حرفامو نذار به حساب کفر گویی بذار به حساب درد و دلای شبانه با احسان

خدایا ممنونم که امیر برگشت...

خدایا  چی بگم دلم تنگه خدایا دلم تنگه خیلی تنگه

خدایا میشه دوباره زندگی رنگ ارامش بگیره؟

خدایا...

خدایا ولی ما چرا باید این جوری خداحافظی کنیم با هم؟

اشکای چشمم امونم نمیدن که ادامه بدم

خداحافظ ای همنشین همیشه

هر چی ارزوی خوبه مال تو

هر چی که خاطره داریم مال من

این شبای بی قراری مال من

اخر غربت دنیاست

سلام ای غروب غریبانه دل

سلام ای طلوع سحر گاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای قصه عاشقانه

خداحافظ ای ابی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

تو را میسپارم به دلهای خسته

تو را میسپارم به مینای مهتاب

تو را میسپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تو را میسپارم به رویای فردا

به شب میسپارم تو را تا نسوزد

به دل میسپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه وازه از هم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نو بهار همیشه

خداحافظ...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت   توسط فرزانه | 
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت   توسط فرزانه |